نهالنهال، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

♥♥♥نهال زندگی ام♥♥♥

برایت آرزوهای بزرگی دارم نهالم

عید آمده جانانم❤️

✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ ✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ از تو نوشتن... وجودم را به لرزه می افکند و برای داشتنت خداااارا هزاران بار در اغوش می کشم و غلامش می شوم ️ ️ ️ برایت بهترین هاااا را میخواهم... ️...
1 فروردين 1400

نهال همیشه میبره❤️

ما ساعت را بردیم‌... و چه عاشقانه و مهربانانه وقتی میری مغازه برا خرید تل و نهال میگه مامان چه ساعت قشنگی مامان میگه بعدا برات میخرم... اونوقت میخای بیای بیرون مغازه دار میگه با تم کریسمس عکس بندازیم ازتون مسابقه هست میای و استوری میکتی بعد میبینی چه جالب شما بردی... و همون ساعت میشه جایزه ات... یعنی که تو فرشته ای نهالم که خدا خیییلی دوست داره و ما هم همینطور عزیزم چه شوز و ذوقی برای ساعتش داره نهالم تو قشنگترین اتفاق زتدگیمی ...
17 دی 1399

مرسی نهالم

میدانی نهالم... تو اگر نبودی من ... من نبودم... این من را تو زنده نگه داشته ای... میدانی نهال... آخرین خاطره های تولد قرن را تو برایم ساختی... هیچ وقت فراموش نخواهم کرد که چه خاطره ی زیبایی را برایم ... در روز تولدم به یادگار گذاشتی... از کاردستی های قشنگت... از هیجانت... هنرمندی هایت با دسر ... و میز و کیک و... حتی عکس هااا... نهال من مادر بدی بوده ام برایت... تو خود فرشته ای... چقدر خدایم را مرا دوست دارد که تو را در دامنم گذاشته است و حالا شده ای همدم و سنگ صبورم مهربان نهالم... ...
11 دی 1399

کلاس چهارمی من

امسال مهر را با شهریور شروع کردیم ... پانزدهم قرار بود مدرسه بروی... چقدر ذوق و شوق داشتی آنقدر که خانه مان شده بود مدرسه... کتاب های سال قبل را آوردا بودی و دورت چیده بودی... بلند بلند میخواندی... بین وسایلت آنها که به دردت میخورد را جدا کرده بودی که مثلا قرار بود صرفه جویی کنی... مادر به قربانت عزیزم!!! نگویم که با چه دقتی کنارما برای خودت لباس فرم انتخاب کردی و خوشحال بودی که حق انتخاب امسال با خودت است... کیفت را هم همانطور... این را هم بگویم دوست داشتم رنگی برداری ... اما تو اصرار داشتی کیفت سیاه و متین باشد... و همانطور هم شد... جمعه را چطورررر شبش را صبح کردی خدا میداند... عصرش را که لباس به تن خاته را میگشتی و پیشنهاد میدادی که کا...
19 شهريور 1399

نازنین نهالم💖

لعنت به کرونا روزهای تابستانت چقدر غریبانه و صامت میگذرند... چه برنامه ها که نداشتییییم... بماند... گله نکنیم... تابستانت شده خانه نشینی و نامه نگاری با سما و یسنا و گاهی زهرا نامه مینویسید قرار می گذارید قهر میکنید برای هم خط و نشان میکشید.... و دقایقی بعد کادو برای هم میفرستید قربان صدقه ی همدیگر می روید... کاردستی برای هم میسازید و در کنار هم بازی میکنید... بازی های آن چنانی که فقط تخیل شما میتواند بانی اش باشد... آهان تا یادم نرفته... تو پیچو هستی... همان کانر‌... با قدرت فوق گربه ای... الهی مادر به فدایت دنیایتان چقدرررر دوست داشتنیست... اما... از دیروز که نگذاشته ایم ب...
26 تير 1399