نهالنهال، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

♥♥♥نهال زندگی ام♥♥♥

برایت آرزوهای بزرگی دارم نهالم

تولد رستا خانوم

دیروز تولد بودیم تولد دختر خاله ام رستا جون 1 سالش شد. اینقدر خوش گذشت که نگو تا جایی که من همش فکر می کردم تولد خودمه... فکر نکنین اخم کردما نخیر قیافه گرفتم عزیزم قیافه آخه مثلا تولد بود فکر میکردم تولد من بود دیگه... این پایینم نگاه کنین ثابت میکنم... خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ...
29 شهريور 1393

4*3

بچه ها منو دیروز بردن یه جای خیلی تاریک که روی صندلی نشستم و یه آقایی با یه دوربین بزرگ  از  اونا که عمو بابکم داره و اون روز رفته بودم آتلیه اش اومد و هی گفت به من نگاه کن... منم نگاه نمیکردم... قرار شد بابا برام پفک بخره منم یه کم خندیدم و یهویی یه نور بزرگ اومد و گفت ... چریک! من دیروز عصر برای اولین بار عکس  4×3 انداختم  حالا بعدا عکسمو که گرفتم میذارم میبینین... ...
27 شهريور 1393

نهال نقاش شده

میشینه خونه دفتر نقاشی شو باز میکنه و فقط نقاشی میکشه... رنگ میکنه و براش قصه میسازه...   اینم نقاشی که من خودم خیلی تعجب کردم... قربونش برم اونقدر منتظر باباش بود که بالاخره نقاشی شو کشید اونم نقاشی چی... ماشین بابا آخه باباش گفته بود میخام ماشینو بفروشم ولی نهال نذاشت ... ...
11 شهريور 1393

مهد نو...

سلام دوستای من امروز روز سختی برای من بود البته برای مامانم همینطور آخه چند وقتی بود که من به مهد نمیرفتم قرار بود برم یه جای جدید که امروز روز اولم بود... ولی خودمونیم خوش گذشتا...       ...
27 مرداد 1393

بلال لیسی

اینجا اومدیم با مامان و بابا پارک کلی شیطونی کردم تاب.... سرسره... سر و کول بابا.... الانم دارم لیس میزنم.... لیس میزنم دیگه اینم یه جورشه.... امتحان کنیییییید  ولی خوشمزه استا مامان میگه کلی خواهش و تمنا کردن تا من بالاخره اینو گاز زدم. این بود ماجرای اولین باری که بلال خوردم الان دیگه عاشق بال خوردن شدم مامانی که اصلا دوس نداره من و بابا هم هروقت میایم پارک از فرصت استفاده میکنیم جیم میشیم میریم بلال خوری حالا اگه مامان بفهمه جورشو بابا میکشه به جاش براش باید جیگر  بخره....    ...
6 خرداد 1393

دوچرخه

سلام بچه ها... ببیییییییییین منو....... به هم میایم؟!؟!؟ حالا دیگه میرم پیست دوچرخه سواری دست بابام درد نکنه اینم کادوی تولدم  خیلی قشنگه نه! ! ! ! ! درسته پاهام خوب نمیرسن ولی خب!!!!! حالا دیگه مامان میگه وقتی رفتیم باهم  اینو خریدیم تو اینقدر خوشحال بودی که اونشب تو خواب هی داشتی با خودت میگفتی: نهالین چرخی وار....    نهالین چرخی وار.... بعدم میخندیدی... اینجا اولین بار سوارش شدم البته تو مغازه که از روش نیفتادم پایین و همونجوری سواری اومدیم بیرون خوب من نهالم دیگه... ...
24 ارديبهشت 1393